دارالفنون


 

نويسنده:فاطمه بختياري




 
کالسکه به ارگ سلطاني رسيد .امير به ساختمان نيمه کاره مدرسه نگاه کرد .داربست چوبي دورتا دور ساختمان زده بودند.پيشکار به امير گفت :«قاصدي از فرنگ آمده بود پيام آور که تعليم معلمين روبه اتمام است ».امير با رضايت سرتکان داد ،واز کالسکه پياده شد.چند عمله وبنا روي داربست مشغول کار بودند.امير با خودش گفت :«کار ساختمان که تمام شودمعلم هاي مدرسه هم آماده تدريس مي شوند».محمدتقي خان معمار باشي جلو آمد و سلام گفت.امير کنار داربست ايستاد.
-سلام، کار چطور پيش مي رود؟
-قربان!تا چند روز ديگر کار پنجره هاي ساختمان تمام مي شود.
امير به طرف ساختمان مدرسه رفت.مي خواست داخل ساختمان راهم ببيند.چند خدمتکار جلو دويدند ودر چوبي را هل دادند.امير به ديوارها نگاه کرد وگفت:«از بار قبل که اينجا بود سفيد کار ساختمان خيلي پيش نرفته است ».معمارباشي با دستپاچگي گفت:«قربان ! گچ کار نيامده است ».امير با ناراحتي سرتکان داد .کلاهش را روي سرش جابه جا کرد وگفت :«اگر بي نظمي کرد حتما خبر بدهيد».
تمام اتاق ها وراهروها را ديد.امير به اين فکر کرد که با تمام شدن کار ساختمان و آمدن استادان دارالفنون ،شاگردان بسياري را تربيت مي کند.تمام ساختمان را به دقت ديد.از راهروبلند گذشت .کارگري جلو آمد.پيشکار خواست جلويش را بگيرد که امير از کارگر پرسيد:«چه کار داري؟».مرد با لباس هاي خاکي و صورتي کثيف جلو آمد و گفت :«خواهشي دارم».اميربه سر تا پاي مرد نگاه کرد.معمارباشي گفت:«کارگر است .»صدايش را پايين تر آورد و ادامه داد:«بچه اش هم اينجا کار مي کند».مرد گفت:«حضرت اجل مي شود...مي شود؟»مرد نتوانست بقيه حرفش را بزند. گويا از چيزي که مي خواست بگويد مي ترسيد.امير گفت:«حرفت را بگو».
-قربان!بچه ام مي تواند...بازازمرد ،حرفش را نيمه تمام گذاشت؛ اما امير مي دانست او چه مي خواهد.روبه مرد گفت:«وقتي مدرسه ساخته شد پسرتوهم مي تواند بيايد».مرد از خوشحالي جلو آمد تا دست امير را ببوسد؛ اما امير به راه افتاد.با خودش گفت:«هنوز کارهاي زيادي است که بايد انجام دهم».
منبع:مجله باران شماره172